nojavan7ContentView Portlet

ما مولکول‌های مفتخر
روایتی از دیدار روز مبعث با آقا
ما مولکول‌های مفتخر
راضیه سعادتی

«ساعت 7 صبح باید بیت باشم.» این جمله‌ای بود که شب قبل دیدار به بابا گفتم و بعد هم ساعتم را از 5:15 تا 6 به‌اندازه سه بار زنگ‌ خوردن گذاشتم روی هشدار، اما ساعت 6:40 دقیقه با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. بعد از نماز آماده شدم و به بابا گفتم: «می‌شه من رو ببری؟ می‌ترسم ماشین بگیرم.» تا حالا در روز روشن از گرفتن تاکسی اینترنتی نترسیده بودم. این روزها اما فرق دارد. چند شب پیش محله‌مان شلوغ شده بود و در نزدیکی خانه‌مان تعداد زیادی اتوبوس آتش زده بودند و اگر بابا زنگ نمی‌زد و نمی‌گفت خانه خواهرم بمانم قطعاً من هم در یکی از آن اتوبوس‌ها بودم. این روزها انگار در متن ماجرا حضور دارم و همه‌چیز فرق دارد. دیگر مثل اتفاقات قبلی نیست که به آرامی از کنارشان گذشته باشم و از دور نظاره‌گر. همین حالا که دارم می‌روم حسینیه امام خمینی هم آن‌قدر در متن ماجرا بودن را نمی‌توانم باور کنم.

1

تجمع مولکولی

بین صف‌ها چشم می‌چرخانم؛ صفی را که از باقی خلوت‌تر است انتخاب می‌کنم. احتمال می‌دهم دست خادمی که انتهای صف آدم‌ها را می‌گردد تندتر باشد و زودتر بفرستدشان داخل. بعد از من دو خانمی که همراه هم هستند می‌آیند و می‌خواهند در صف، چند نفری جلو بزنند تا کنار دوست دیگرشان باشند. نفر جلویی من اجازه نمی‌دهد و می‌گوید صف باید رعایت شود. خانم تازه‌وارد می‌گوید: «آخه می‌خوایم تو حسینیه پیش هم باشیم.» می‌گویم: «بعد از صف همه با همیم.» هر چه صف جلوتر می‌رود خانم پشت سری فاصله‌اش را با من کمتر می‌کند تا جایی که در اواسط صف وقتی من نیم‌قدم به جلو می‌آیم، او یک قدم و نیم‌جلو می‌آید و نمی‌گذارد حتی یک مولکول بینمان فاصله بیفتد. احتمالاً در ذهنش این‌طور می‌گذرد که هرچه فاصله‌مان کمتر باشد زودتر می‌رود داخل.
کمی که می‌گذرد، از کنار میله‌های گیت، خادمی می‌آید و با اشاره به خانمی می‌گوید: «خانم بیا.» زن جوان مشکی‌پوش که یک بچه هفت هشت ماهه بغل دارد می‌آید و همراه خادم از کنار میله‌ها رد می‌شود و می‌رود داخل. یکی از دو نفر پشت سری می‌گوید: «شوهرش همین روزا شهید شده.» به چهره خانم بچه‌دار می‌خورد که عزادار باشد، چشم‌هایش غم دارد و پف کرده است؛ اما من دلم نمی‌خواهد باور کنم، خیلی جوان است و دخترکش خیلی کوچک ... احساس می‌کنم جگرم دارد می‌سوزد.
وارد حسینیه می‌شوم. جایی را برای نشستن انتخاب می‌کنم که پشت ستون نباشد تا بتوانم آقا را موقع سخنرانی‌شان ببینم. کنار دختری که عبا و روسری مشکی رنگ دارد می‌نشینم. حسینیه شلوغ و شلوغ‌تر می‌شود و من و دختر عباپوش جمع و جمع‌تر می‌شویم؛ از چهار زانو به دو زانو نشستن تغییر حالت می‌دهیم و کم‌کم مثل دو مولکول جامد که نمی‌توانند جم بخوردند کنار هم جای می‌گیریم. این بین، یک نفر می‌آید و خود را در صف جلویی و البته روی پای دختر عباپوش جا می‌دهد. در همان ردیف دخترکی تصویر آقا را در دست دارد و منتظر است عکاس‌ها بیایند و ازش عکس بگیرند. مقنعه سفیدرنگ مدرسه‌اش را سر کرده و موهای روشنش از گوشه‌وکنار قاب مقنعه بیرون می‌آید. مقنعه در سرش می‌چرخد و مادرش هر چند دقیقه یکبار آن را مرتب می‌کند که در صورت پدیدار شدن عکاس احتمالی، دخترک آماده عکس باشد. دخترک بالاخره موفق می‌شود حضورش را در دوربین عکاسان حسینیه ثبت کند. کمی عقب‌تر پسربچه‌ای با لباس بافتنی زردرنگ که خطوط سفید و مشکی دارد با ژستی مردانه ایستاده و با صدای بلند شعار می‌دهد: «ابالفضل علمدار خامنه‌ای نگه دار» و همه حسینیه شعارش را تکرار می‌کنند. بعد از او، از جلوی حسینیه صدای بچه دیگری می‌آید که بلند می‌گوید: «ای رهبر آزاده، آماده‌ایم آماده» همراهی جمعیت شوق بچه‌ها را بیشتر می‌کند و شعارها را پر آب و تاب‌تر.
پشت میله‌های حائلی که بخش خانم‌ها را از آقایان جدا می‌کند، آقایی دوربین به دست ایستاده است که از این سمت میله‌ها تصویر می‌گیرد. نزدیک می‌شود و متوجه می‌شوم که می‌پرسد: «کسی اینجا عکس شهید داره؟» می‌خواهم بگویم: «عکس شهید که نه، ولی خودم هستم در خدمتتون. شهید زنده‌ام»؛ اما تواضع به خرج داده و وجهه ملکوتی خود را برای دیگران آشکار نمی‌کنم.
همین‌طور که نشسته‌ام به انتظار و زیر لب صلوات می‌فرستم، چشمم به آن سوی حسینیه می‌افتد که جمعی از آقایان با سر و روی باندپیچی شده و بعضی‌شان لنگ‌لنگان از در وارد می‌شوند. دوزاری‌ام می‌افتد که نیروهای امنیتی‌اند که این شب‌ها جانشان را کف دستشان گرفته‌اند و حالا جانباز شده‌اند.

2

از عمق اتم

همه نشسته‌ایم به گوش دادن شعری که خانم امجدیان سروده‌اند که پرده‌های آبی‌رنگ کنار می‌رود و جمعیت به نیت دیدن آقا، انگار مولکول‌های گازی باشند که کپسولشان ترکیده است، همه از جا کنده می‌شوند. جنبش مولکولی بالا می‌رود و انرژی‌شان من و دختر عباپوش را هم به جلو می‌برد و کمی جلوتر از جای قبلی‌مان باز هم در یک ردیف با فاصله دو سه نفر از هم قرار می‌گیریم؛ اما پشت آن پرده‌ای که کنار زده شده بود، آقا نبودند. حالا نه آقا را دیده بودیم و نه جای نشستن داشتیم. خانم خادمی اصرار می‌کرد که بنشینید. گفتم: «جا نیست.» گفت: «پس برو عقب.» برای اینکه به عقب نروم سعی می‌کنم خودم را مانند مولکول‌های مایع شمعی که در حال آب شدن است بین آدم‌های اطرافم پخش کنم، اما امان از استخوان‌هایی که هیچ جوره تبدیل به مولکول‌های مایع نمی‌شوند. خلاصه زور خانم خادم به همه‌مان می‌رسد و موفق می‌شود همگی‌مان را بنشاند، البته روی پای همدیگر.
باز هم پرده آبی‌رنگ کنار می‌رود و این بار آقا می‌آیند و ما مولکول‌ها دوباره قیام می‌کنیم. از بین سرها و دست‌ها گردن می‌کشم و برای لحظاتی آقا را می‌بینم که دست چپشان را به نشانه سلام و احترام روبه جمعیت بلند کرده‌اند.
آقا درباره فتنه آمریکایی صحبت می‌کنند و می‌گویند: «ما رئیس‌جمهور آمریکا را مجرم می‌دانیم. هم به‌خاطر تلفات، هم به‌خاطر خسارات، هم به‌خاطر تهمتی که به ملت ایران زد.» بلافاصله آقایی که کلمه تکبیر را در دهانش گلوله کرده است، آن را به بیرون پرتاب می‌کند و جمعیت هم پشت سرش ادامه می‌دهد ...
آدم یک جاهایی به اینکه مولکولی از یک جمع باشد افتخار می‌کند؛ در آن لحظه‌ای که آقا می‌گویند: «ملت ایران کمر فتنه را شکست» همه ما سربلند می‌کنیم و به اینکه مولکولی از مولکول‌های ملت ایران هستیم از عمق اتم افتخار می‌کنیم.

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA