nojavan7ContentView Portlet

فرم انتخاب رشته دست کیه؟
روایتی درباره وقتی که بی‌خیال استقلال می‌شویم
فرم انتخاب رشته دست کیه؟

بعد از سال‌ها درس خواندن، آزمو‌ن دادن، شب‌بیداری و قورت ‌دادن اضطراب، بالاخره می‌رسی به فرم انتخاب رشته؛ همان چند صفحه‌ای که فکر می‌کنی قرار است خلاصه‌ آینده‌ات باشد. اینکه چند سال بعد کجایی، چه می‌خوانی، چه‌کاره‌ای، با چه آدم‌هایی نشست‌وبرخاست داری و اصلاً از زندگی‌ات راضی هستی یا نه. نشسته‌ای پای فرم و خودکار دستت است. درست همان لحظه، یکی که عضو خانواده هم نیست، خودکار را می‌گیرد و می‌گوید: «من صلاح تو و بقیه را بهتر از خودتان می‌فهمم.»
فرم را می‌گیرد دستش. بعضی انتخاب‌ها را خط می‌زند. بعضی رشته‌ها را می‌برد بالاتر. بعضی دانشگاه‌ها را اصلاً نمی‌گذارد ببینی. می‌پرسی: «چرا این نه؟»  می‌گوید: «به درد آینده‌ نمی‌خورد.» از ذهنت می‌گذرد که آینده چه کسی؟! ولی جدی نمی‌گری. می‌پرسی: «پس این چرا؟» می‌گوید: «لازم نکرده.» و تو، باز هم می‌گویی: «باشه ...» این ماجرا همین جا تمام می‌شود؟ 

1

جایی که تصمیم از دستت می‌رود

اما مشکل اصلی کجاست؟ اینجاست که تو یاد نگرفتی یک انتخاب مهم چطوری انجام می‌شود. مسئله «خوب یا بد بودن» انتخاب نیست؛ مسئله این است که تصمیم را چه کسی گرفته. وقتی تصمیم‌گیری از تو گرفته می‌شود، فقط یک انتخاب از دست نرفته؛ تو وارد مسیری می‌شوی که از قبل برایش برنامه‌ریزی شده؛ مسیری که نفع تو در آن هیچ اهمیتی ندارد. 
ملت وابسته هم کم‌کم عادت می‌کنند به اینکه مهم‌ترین ویژگی انسانی خودش، یعنی انتخاب‌گری را بی‌خیال بشود. وابستگی، یعنی تبدیل‌ شدن از یک ملت یا انسانِ تصمیم‌گیر، به یک نیروی قابل ‌استفاده؛ مردمی که کارشان را می‌کنند، جلو می‌روند، اما جهت حرکتشان را خودشان تعیین نکرده است.
آن‌ها که خودشان را به‌عنوان انتخاب‌کننده به این و آن تحمیل می‌کنند، اول می‌گویند: «کمکت می‌کنیم.» بعد می‌گویند: «بدون ما نمی‌تونی.» آخرش می‌گویند: «اصلاً لازم نیست نظر بدی، خودم می‌دونم چی خوبه و چی بده.» در زندگی دانش‌آموزی که خودش انتخاب نکرده؛ یک‌ چیز همیشه کم است: حسِ مالکیتِ آینده. تو برای هدف خودت نجنگیدی و تلاش نکردی، تو این آینده را برای اهداف یک کشور یا  یک نفر  دیگر ساختی که بهره‌اش را ببرد.

2

زحمت تو خرج برنامه‌ دیگران

فرض کن به بعضی درس‌ها واقعاً علاقه داری و می‌درخشی، اما انتخاب رشته‌ات طوری چیده شده که این استعداد دقیقاً جایی مصرف شود که به نفع تو نیست، به نفع برنامه‌ دیگری است. آن «دیگری» لزوماً یک فرد خاص نیست؛ گاهی یک کشور زورگو در دنیاست که به سرمایه‌های فکری و فیزیکی ملت‌های دیگر چشم دوخته است.
تو درس می‌خوانی، پروژه می‌دهی، شب‌بیداری می‌کشی، اما خروجی این همه تلاش، بیشتر از آنکه به زندگی تو شکل بدهد، چرخِ یک برنامه‌ از پیش‌طراحی‌شده را می‌چرخاند. مصرف‌ شدن، یعنی نتیجه‌ زحمت تو، به‌جای اینکه آینده‌ات را بسازد، چرخِ طرحی را بچرخاند که تو فقط یکی از مهره‌هایش هستی. استعدادت، وقتت، انرژی‌ات، همه می‌شوند سوخت. در مقیاس یک ملت، این یعنی کشوری پر از جوان، فکر، ثروت و منابع؛ اما جهت استفاده‌اش را دیگری تعیین می‌کند. کشور وابسته، «مزرعه» است؛ زحمتش مال خودش و محصولش مال دیگران خواهد بود.

3

حذف دلسوزها

در هر مدرسه‌ و دستگاه و اداره‌ای همیشه یکی هست که می‌گوید: «بگذار خودش انتخاب کند»، «این حق اوست.» آدم‌هایی هستند که دوست دارند موفقیت‌های هر کس برای خودش باشد. این آدم‌ها از نظر کسانی که خودشان را صاحب اختیار بقیه می‌دانند اصلا دوست‌داشتنی نیستند؛ چون به دیگران هم جرئت اعتراض می‌دهند؛ چون یادآوری می‌کنند که «می‌شود طور دیگری هم تصمیم گرفت»، می‌شود چشم به دهان بقیه ندوزیم و به منافع مردم خودمان فکر کنیم و تصمیم بگیریم. 
اما وقتی مردم بی‌خیال استقلال باشند نه‌تنها برخی از دلسوزان دلسرد می‌شوند، بلکه کم‌کم صدایشان هم شنیده نمی‌شود و بعضی‌هایشان هم از طرف همان سلطه‌گرها حذف خواهند شد. 
آن‌ها یک چیز دیگر را هم نمی‌توانند تحمل کنند؛ قدرت علمی. کشورهایی که با جفت پا روی استقلال کشورهای دیگر رژه می‌روند تلاش می‌کنند از رشد علم و توان داخلی کشورهای تحت سلطه جلوگیری کنند. آخر آن‌ها با خودشان حساب‌وکتاب کرده‌اند که علم ابزار قدرت است و ملتی هم که عالم بشود عقلش کامل شده و دیگر سلطه را نمی‌پذیرد. پس حواسشان را جمع می‌کنند که کشورهای وابسته از چند فرسخی رشد علمی هم عبور نکنند. 

4

تو دیگر خودت نیستی

هرچه پیش می‌رود تو وابسته‌تر می‌شوی و کم‌کم فراموش می‌کنی که یک زمانی خودت در تصمیم‌گیری‌ها نقش داشتی. خطرناک‌ترین مرحله اینجاست؛ جایی که دیگر حتی خودت هم خودت را قبول نداری. تو فراموش می‌کنی قبلا فکر کردن و زندگی کردنت چطور بوده است. اینجاست که هویت دستکاری می‌شود؛ نه با زور، با تکرار. تو دیگر آن آدم قبلی نیستی. 
وقتی انتخاب از تو گرفته شود، «خودت بودن» هم آرام‌آرام رنگ می‌بازد. دیگر مهم نیست چه دوست داشتی، چه می‌توانستی بشوی، چه راهی برایت معنا داشت. مهم این است که سیب‌زمینی بودن را پذیرفتی. 

5

برده‌داری با کلاس

لازم نیست کشوری که استقلالش را واگذار می‌کند، قیافه مردمش شبیه برده‌های زندان زابیرا باشد تا ضرر کند. کافی است تصمیم‌های اصلی‌اش از مسیر آموزش گرفته تا نوع تخصص و شیوه‌ فکر کردن نسل جوان به‌گونه‌ای چیده شود که آورده‌های مالی و معنوی آن برای کشورهای استعمارگر باشد. کافی‌ست مردمش بی‌خیال استقلال باشند تا کار کشیدن از آنها در جهت منافع ابرقدرت‌ها کم‌هزینه و بی‌خطر باشد. 
همه کسانی که خودشان را صاحب بقیه مردم می‌دانند یک اخلاق مشترک دارند: به‌محض اینکه احساس کردند شما محتاج هستید، فشار می‌آورند، لگد می‌زنند، تحقیر می‌کنند. چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم که این عقب‌نشینی نه برایمان احترام دیگران را آورده و نه حتی جلو آمدن قلدرها را کنترل کرده است. 

6

بیچارگی وابستگی

اما یکی از بدترین قسمت‌های سریال این است که روزی اگر همان‌ که برایت تصمیم می‌گرفت، ولت کند یا علیه‌ت بایستد، نه بلدی از داشته‌هایت استفاده کنی، نه چیزی در دستت مانده که خودت را با آن نجات بدهی. ملتی که نتواند بایستد، هر وقت لازم باشد، زمین زده می‌شود. کشورِ مستقل شاید سختی بکشد، اما کشورِ وابسته حتی حق زندگیش را هم به دست دیگران داده است.

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA