nojavan7ContentView Portlet

مرزهای خیالی
قسمت سوم
مرزهای خیالی
نورالهدی تندروصالح

دوشنبه 27 اکتبر ساعت ده صبح، صدا و همهمۀ بچه‌ها حیاط مدرسه را پر کرده بود. بوی غذاهای مختلف ترکیب خاصی ایجاد کرده بود. از یک طرف صدای سنتور به گوش می‌رسید و از طرف دیگر صدای موسیقی گرجی شنیده می‌شد. میزها دورتادور حیاط روبه‌روی هم چیده شده بودند.

1

کنار برخی غرفه‌ها پرچم بزرگ برخی از کشورها دیده می‌شد. دانش‌آموزان در حال رفت‌وآمد بودند. دانیال، با کت بلند ترمه و یک ظرف غذا، قدم‌زنان سمت میزها رفت. الکس گوشۀ میز مشغول تمرین سنتور بود. از جا بلند شد و وسایل را از او گرفت. هر دو شروع کردند به چیدن غذاها و دسرها روی میز. الکس سرش را سمت ظرف شله‌زرد برد و با فارسی دست‌وپاشکسته گفت:
«عجب بویی! آخرین بار مامان‌بزرگ تو ایران برام درست کرده بود. عالیه!»
 دانیال خندید و گفت:
«اگه غرفۀ ما انتخاب شد، یه ظرف پُر مهمون منی!»
 بعد، از جعبۀ کنار میز یک کتاب بزرگ با عکس منشوری سنگی‌شکل با کنده‌کاری‌های قدیمی روی میز گذاشت. الکس گفت: 
«این دیگه چیه؟ نگفته بودی کتاب می‌آری!»
دانیال جواب داد:
«توی کتابخونۀ بابا پیداش کردم. یه تعداد کارت پستال هم از آثار تاریخی ایران برای فروش آوردم. فکر کنم بچه‌ها خوششون بیاد.»
الکس جواب داد: «عالیه! پوستر کجاست؟ به نظرم روی دیوار پشت میز نصبش کنیم.»
دانیال با دست به بنرهای لوله‌شدۀ کنار غرفه اشاره کرد.
الکس کاغذها را باز کرد و یکی‌یکی شروع کرد به خواندن:
من نگذاشتم کسی در سراسر سرزمین‌های سومر و آکد ترساننده باشد. همۀ مردم را فراهم آوردم و ایشان را به جایگاه های خویش باز گرداندم.1
روی آخرین کاغذ، جمله‌ای به زبان عربی با ترجمۀ انگلیسی بود. بلند ادامه داد:
«ای کسانی که ایمان آورده‌اید! برای خدا به داد برخیزید [و] به عدالت شهادت دهید و البته نباید دشمنیِ گروهی شما را برآن دارد که عدالت نکنید. عدالت کنید، که آن به تقوا نزدیک تراست و از خدا پروا دارید، که خدا به آنچه انجام می‌دهید آگاه است.»2
و بعد رو به دانیال گفت:
«این دیگه چیه؟»
دانیال جواب داد:
«از قدیم تا حالا، تفکر ایرانی‌ها رو شاید بشه توی همین جمله‌ها خلاصه کرد. در زمان هخامنشی با منشور کوروش و حالا که حکومت ایران اسلامی شده با این متن از قرآن. نظرت چیه؟»
الکس، همان‌طور که چشمش به متن بود، سرش را تکان داد و گفت: «جالب به نظر می‌رسه. خوشم اومد! جمله‌های خوبی رو انتخاب کردی.» و یکی‌یکی بنرها را روی دیوار پشت میز چسباند. احمد از غرفۀ کناری سرش را کج کرد و گفت:
«چه بوی غذایی راه انداختید! حتماً یه سر بهتون می‌زنم.»
 دانیال خندید و گفت:
«حتماً بیا. تو هم برای من کبّه و حُمُّص نگه دار. می‌ترسم آخر کار کم بیاد!»
دیوید با چرخی پر از وسیله وارد حیاط شد. از وسط میزهایی که دو طرف حیاط چیده شده بودند، چرخ را هل می‌داد و جلو می‌آمد. احمد با چشم به دانیال اشاره کرد. دانیال برگشت. دیوید با پیراهن سفید و کراوات آبی به‌سمت غرفه‌ها آمد. یقه‌اش را تا بالا محکم کرده بود. گرهِ کراواتش انگار داشت خفه‌اش می‌کرد. سرش بیرون از یقه برجسته‌تر به نظر می‌رسید. مثل همیشه عینک ته‌استکانی‌اش جزء جدانشدنی چهره‌اش بود. بی‌توجه به اطرافش محکم قدم برمی‌داشت و جلو می‌رفت. همین‌که به میز روبه‌روی دانیال رسید، توقف کرد. نگاهی به شمارۀ روی میز انداخت. وسایلش را گوشه‌ای گذاشت. کاغذ لوله‌شده‌ بزرگ را به دیوار تکیه داد و کمی عقب‌تر آمد تا غرفه را بهتر ببیند. بعد از چند دقیقه نگاه کردن، دست‌به‌کار شد. رومیزی آبی را از کیسۀ گوشۀ میز بیرون کشید و پهن کرد. رومیزی دقیقاً هم‌رنگ کراواتش بود. وسایل را یکی‌یکی روی میز چید.
ریم هرازگاهی با گوشۀ‌ چشم به غرفۀ او نگاهی می‌انداخت. از جا بلند شد و سمت میز دیوید رفت. چند ظرف از غذاهای مختلف روی میز چیده شده بودند. دیوید، همان‌طور که پوستر را روی پایه‌ای نصب می‌کرد، رویش را برگرداند. بعد از چند ثانیه‌ مکث، با جدیت گفت:
«کاری داشتی؟»
ریم چشمش به ظرف فلافل و حمّص افتاد. ابروهایش درهم رفتند. بعد از کمی سکوت با صدای بلند گفت:
«می‌شه بگی قراره فرهنگ کدوم منطقه رو ارائه بدی؟ این‌ها همه غذاهایی‌ان که ما درست کردیم! نکنه اشتباهی تمدن عرب‌ها رو برداشتی!»
دیوید زد زیر خنده و با جدیت گفت:
«از کدوم تمدن حرف می‌زنی؟»
 احمد حرف‌های دیوید را شنید. صورتش سرخ شد. از جا بلند شد. جلوتر رفت تا بهتر بشنود.
ریم با تعجب گفت:
«تمدن اعراب توی منطقۀ غرب آسیا تمدن مشخصیه. فکر کنم زنگ تاریخ درس رو خوب گوش ندادی!»
دیوید وسط حرفش پرید:
«قدمت تاریخ این منطقه خیلی بیشتر از قدمت این اقوامیه که تو با عنوان ’متمدن‘ شناختی‌شون. اگه درست گوش کرده باشی، من به خانم رائو گفتم تمدنی قدیمی‌تر رو توی منطقه بررسی می‌کنم، از دیروز تا امروز.»
بعد بنر را با دستش محکم کرد. ریم روی بنر دقیق شد. محدودۀ مصر تا حوالی ترکیه و عراق و سوریه با رنگ آبی مشخص شده بود. ریم، بدون اینکه حرفی بزند، متعجب کنار میز خودش برگشت. احمد سرش را تکان داد و پرسید:
«چی می‌گه؟» 
ریم جواب داد:
«فکر کنم باز می‌خواد دیوونه‌بازی‌هاش رو شروع کنه. پاک خل‌وچله این پسر!»
وسط صحبت‌ها لوکا با لباس بلند مشکی، که بخش پایینش مثل دامنی چین‌دار بود، به غرفه‌ها نزدیک شد. روی سینۀ لباس در هر دو طرف، تعدادی جای تیر دوخته شده بود. یک خنجر هم با روکش چرم قهوه‌ا‌ی از گوشۀ لباس آویزان بود. لوکا، مثل همیشه، موقع راه رفتن به چپ و راست متمایل می‌شد و با لباس گرجی حسابی بامزه شده بود. ماری هم لباسی شبیه لباس لوکا با دامنی بلند تا مچ پا از جنس مخمل با نقش‌ونگارهایی زیبا تن کرده بود. هر دو با هم غرفه‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کردند. با رسیدن به هر غرفه، لوکا به زبان گرجی بلند سلام می‌کرد: «گامارجوبا!» و با خنده و شوخی‌های همیشگی سراغ غرفۀ بعدی می‌رفت. از کنار میز احمد هم رد شد و دست تکان داد. همین‌که چشمش به میز دیوید افتاد، با خنده سمت او دوید. گامارجوبایش را بلند گفت و شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن:
«به‌به! عجب غرفه‌ای! تک‌وتنها راهش انداختی؟»
و به‌محض دیدن غذاها، با تعجب ادامه داد:
«این غذاهای همون تمدن خاص و قدیمیه که می‌گفتی؟ این‌ها رو که عرب‌ها هم دارن! رستوران‌های عربیِ همین تفلیس هم این‌ها رو توی منوشون دارن! اون یکی هم که عین سالادِ سر میز دانیاله: گوجه و خیار و سبزی!»
بعد هم خندید و پیشنهاد کرد:

دیوید دندان‌هایش را روی هم فشار داد و بلند گفت:
«ساکت شو! تو همیشه از تاریخ فراری هستی. سرکلاس یه جور، الآن هم این‌طوری! تو نمی‌تونی قدمت و هویت تمدنی رو که از نیل تا فرات توی دستش بوده زیر سؤال ببری!»
لوکا خندید و با کج‌وکوله کردن دهانش حرف‌های دیوید را تکرار کرد. دیوید از عصبانیت سرخ شده بود. زیرلب گفت:
«بی‌سروپای بی‌سواد!»
لوکا با خنده، همان‌طور که سمت ماری قدم برمی‌داشت، سرش را سمت دیوید برگرداند: 
«خوب بود اون پرچم آبی رو که بهت داده بودم با خودت می‌آوردی. هم به آلزایمرت کمک می‌‌کرد، هم با رنگ آبی غرفه‌ت هماهنگ بود.» 
ماری به لوکا اشاره کرد: 
«لطفاً تمومش کن! قانون جشنواره رو یادت رفته؟»
لوکا زیر‌لب حرف‌هایش را تکرا می‌کرد و دور می‌شد. دیوید زیر میز خم شد. کیسه‌ای پر از پرچم سفیدرنگ با ستارۀ شش‌پر آبی را درآورد و روی میز گذاشت. دود اجاق‌های کباب‌پز فضا را مه‌آلود کرده بود. بچه‌ها یکی‌یکی از میزها عبور می‌کردند، غذاها را می‌چشیدند و با لباس‌های محلی کشورهای مختلف عکس می‌گرفتند. احمد چشمش به پرچم روی میز روبه‌رو افتاد. ریم و حنّا را صدا کرد و پرچم را به آن‌ها نشان داد. چشم‌های ریم از حدقه بیرون زدند.
حنّا زیرلب گفت: «عجب! پس تمدن قدیمی و خاصی که ازش حرف می‌زد این بود!»
احمد چشم‌هایش را بست و سرش را به نشانۀ تأسف تکان داد. روی صندلی نشست. هم‌زمان با گیر انداختن انگشتن لابه‌لای نخ های عود بلندبلند ترانه‌ای عربی را زمزمه کرد:
منتصب القامة امشی
مرفوع الهام امشی
فی کفی قصف من زیتون
و علی کتفی نعش و امشی3
جمعیت هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد. 
غرفۀ دانیال با صنایع دستی رنگارنگ و نوای دل‌نشین سنتور بچه‌ها را یکی‌یکی به‌سمت خودش می‌کشید. دیوید تنها در غرفه نشسته بود و گهگاه از جا بلند می‌شد و محدودۀ آبی‌رنگ نقشه و پوسترها را برای افراد توضیح می‌داد و، در پایانِ هر ارائه، پرچمی با ستارۀ آبی‌رنگ را به هر بازدید کننده می‌داد. زیر پرچم نوشته شده بود: صلح پیروز است. همین‌که سرش خلوت شد، از جا بلند شد و دسته‌ای از پرچم‌های کاغذی را برداشت و سمت غرفۀ دانیال رفت. تعداد زیادی از بچه‌ها دور دانیال جمع شده بودند و او برایشان از تمدن ایران از قدیم تا اکنون صحبت می‌کرد. دیوید طاقت نیاورد. وسط حرف دانیال پرید و با حالت تمسخر گفت:
«عجب ادعاهایی! از کدوم عدالت و تمدن حرف می‌زنی؟ خوب داره مغزهاتون را شست‌وشو می‌ده! این تمدن چیزی جز دردسر برای این منطقه نبوده و نخواهد بود، مدت‌هاست مانع ایجاد صلح و آرامش توی این منطقه‌ست. اگر خواستید، توی غرفۀ روبه‌رو خیلی بهتر و دقیق‌تر می‌تونم براتون توضیح بدم.»
دانیال متعجب به او زل زد، کمی سکوت کرد و بعد از چند دقیقه صدایش بلند شد:
«انگار قانون جشنواره رو یادت رفته! اگه احترام به حقوق دیگران رو بلد نیستی، می‌تونی انصرافت رو اعلام کنی!» اما همین‌که خواست جلوتر برود، الکس شانه‌اش را گرفت و گفت: «یه نفس عمیق بکش! نذار تجربه‌های قبل دوباره تکرار بشن! دیوید از وسط جمع جلو آمد. سرش را نزدیک سر دانیال برد، به چشم‌هایش زل رد و گفت: 
«هم خودت هم کشورت جز دردسر برای منطقه کار دیگه‌ای ندارید. ازتون متنفرم!» 
میان همهمه‌ها، یکی از بچه‌ها چشمش به پرچم‌های دیوید افتاد. قدش را کمی بلندتر کرد و با خنده گفت:
«حتماً اون کشوری که پرچمش رو دست گرفتی قراره با این‌همه کشت‌وکشتار صلح رو توی این منطقه بیاره!» تعدادی از جمع بلند خندیدند و بعضی از بچه‌ها جمع را ترک کردند. دیوید محکم قدم برداشت و سمت پسر رفت. دستش را بلند کرد و محکم توی صورت پسر خواباند. صداها بیشتر شدند. دعوا بالا گرفت، عینک دیوید روی زمین افتاد و زیر دست‌وپا ترک خورد. لباس یکی از بچه‌ها پاره شد... ناظم مدرسه با شنیدن صدای درگیری سمت غرفه‌ها دوید. با بلندگویی که در دست داشت فریاد زد:
«تمومش کنید!»
بچه‌ها لحظه‌ای ساکت شدند. عده‌ای دیوید را نشانه گرفتند و گفتند:
«همه‌ش تقصیر اینه!»
عده‌ای هم دعوت به صلح و دوستی می‌کردند. ناظم درخواست سکوت کرد. بچه‌ها به دانیال و دیوید اشاره می‌‌کردند و مسبب ماجرا را آن‌ها اعلام کردند. ناظم از هر دو خواست پشت‌سرش به دفتر مدرسه بروند. دیوید عینکش را از زمین برداشت. یک شیشه‌اش ترک خورده بود. عینک را روی چشمش زد و با دانیال پشت‌سر ناظم به راه افتادند. بچه‌ها با چشم آن‌ها را دنبال می‌کردند و نتیجۀ ماجرا را پیش بینی می‌کردند.
 ناظم در دفتر مدرسه از هر دو خواست گوشۀ اتاق بایستند و خودش سمت مانیتور روی میز رفت. دوربین‌های مختلف روی مانیتور باز بودند. بچه‌ها مشغول بازدید از غرفه‌ها بودند. آرامش دوباره به مراسم برگشته بود. ناظم لحظۀ ثبت دعوا را از دوربین غرفه‌ها با دقت بررسی کرد. بعد از چند دقیقه از جا بلند شد، به‌سمت دیوید رفت و جلویش ایستاد.
دیوید سرش را بالا گرفته بود و با جدیت دیوار روبه‌رو را نگاه می‌کرد.
ناظم محکم و بلند گفت:
«عینکت رو بردار و توی چشم‌های من نگاه کن!»
دیوید بی‌حرکت ایستاده بود. ناظم دوباره تکرار کرد:
«عینکت رو بردار و من رو ببین!»
دیوید همچنان بی‌حرکت دیوار را نگاه می‌کرد.
ناظم یک لیوان آب از روی میز برداشت و یکجا سرکشید. پشت پنجره ایستاد و بیرون را نگاه کرد. بعد از چند دقیقه سکوت، سرش را رو به دیوید برگرداند و گفت:
«به علت نقض قوانین مراسم، غرفۀ تو از داوری در بخش نهایی حذف می‌شه!»
دانیال نفس‌نفس می‌زد. سرش را زیر انداخته و دست‌هایش را درهم قفل کرده بود. ناظم جلو رفت و گفت: «سرت رو بالا بگیر و به چشم‌های من نگاه کن!»
دانیال آرام سرش را بلند کرد. نتوانست در چشمان ناظم زل بزند، دوباره سرش را کمی پایین برد.
ناظم گفت:
«و تو! تا انتهای مراسم اجازه نداری در غرفه فعالیت کنی! یه مقاله هم دربارۀ کنترل خشم و گفت‌وگوی مؤثر باید بنویسی و به ایمیل من ارسال کنی!»
بعد پشت میز برگشت و گفت:
«هر دو برگردید به حیاط.»
دانیال با ناراحتی کنار الکس برگشت و گوشه‌ای نشست. کتاب منشور کوروش را برداشت و ورق زد. الکس، که مشغول جمع کردن غرفه بود، گفت:
«می‌خوای دربارۀ اتفاقی که افتاده صحبت کنیم؟»
دانیال، بدون اینکه سرش را بلند کند، با ابروی درهم‌کشیده جواب داد:
«دوست دارم تنها باشم. فعلاً نمی‌خوام هیچ حرفی بزنم.»
 الکس جلو رفت، دستش را روی شانه دانیال گذاشت و گفت:
«بلند شو، پسر. پاشو بریم. همه برای سخنرانی جمع شدن. تازه بهترین غرفه هم اعلام می‌شه.»
 بعد دست دانیال را محکم کشید. دانیال با چهرۀ گرفته از جا بلند شد. چشمش به دیوید افتاد که روی نیمکت روبه‌روی غرفه خمیده نشسته بود. نگاهش به زمین بود. کراوات شل‌وولش تا روی زمین کشیده می‌شد و عینک ترک‌خورده‌اش را توی دستش تکان می‌داد.
باد سرد لابه‌لای شاخه‌های درختان حرکت کرد. رومیزی آبی‌رنگ بالا و پایین می‌شد. چند پرچم با ستارۀ آبی با وزش باد روی زمین افتادند. دانیال نگاهی به پرچم‌ها کرد و پشت‌سر الکس به راه افتاد.
صدای خانم رائو از دور شنیده می‌شد:
«ما از بچه‌ها خواسته بودیم، بعد از بازدید از غرفه‌ها، در سایت مدرسه به بهترین غرفه رای بدن. همۀ شما برای برگزاری این مراسم زحمت کشیدید. از همۀ شما متشکرم.»
صدای تشویق بچه‌ها فضا را پر کرد. خانم رائو ادامه داد:
«از بین غرفه‌ها، غرفۀ تمدن ایران با هفتاد رأی بیشترین امتیاز رو کسب کرده. شعار این غرفه ’احترام به حقوق دیگران زمینه‌ای برای آرامش جهان‘ بود که همراه با محصولات ایرانی به بچه‌ها ارائه شد.»
الکس محکم به شانۀ دانیال کوبید و گفت: 
«یوهوووو! غرفۀ ماااا!»
دانیال سرش را تکان داد، لبخند سردی زد و زیرلب گفت: «کاش واقعاً روزی برسه که توی دنیا به حقوق دیگران احترام گذاشته بشه و روزهای آرام از راه برسن!»

2

پی‌نوشت‌ها

1. ارفعی، عبدالمجید؛ فرمان کوروش بزرگ؛ تهران، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ۱۳۸۹. 

2. قرآن کریم، سورۀ مائده، آیۀ ۸، ترجمۀ محمدمهدی فولادوند.

3. راست‌قامت راه می‌روم، با سری افراشته. در کفم شاخه‌ای از زیتون و بر شانه‌ام تابوتی است و باز راه می‌روم؛ متن ترانه‌ای از مارسل خلیفه با شعر محمود درویش.

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA