nojavan7ContentView Portlet

آقا چگونه در چشم خدا گل کردند؟
روایت‌های شنیدنی از زبان رهبر انقلاب اسلامی
آقا چگونه در چشم خدا گل کردند؟

این روایت‌ها بخش‌هایی از تنها مصاحبه با آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای در سال ۱۴۰۰ است که در آستانه نکوداشت مقام علمی و معنوی پدربزرگشان انجام شد. در این گفت‌وگو، خاطرات و نکته‌هایی جالب درباره ویژگی‌های شخصی و برجسته رهبر شهید مطرح شده است.

1

منبر دوازده سالگی

پدرم کارهایی انجام داده بودند و به‌اصطلاح رایج، در چشم مرحوم آقا، گل کرده بودند. فرض کنید ظاهرا ایشان در سن خیلی کم، دو شاگرد پیدا می‌کنند که آن‌ها آدم‌های بزرگسال بودند و می‌آمدند پیش ایشان درس می‌گرفتند و گویا یکی از همان افراد می‌آید و از ایشان دعوت می‌کند که در یک مجلس روضه زنانه مسئله بگوید. آن زمان در مجالس، مسئله‌گو حضور پیدا می‌کرد و از روی کتاب‌هایی که به شکل سؤال و جواب بود، مسئله می‌گفت. هنوز رساله‌های توضیح‌المسائل به شکل امروزی باب نشده بوده. این مدل رساله ظاهرا از زمان آقای بروجردی باب می‌شود. من خودم نیز از کتاب‌های جد مادری‌مان، دو کتاب سؤال و جواب داشتم. به هر حال، ایشان کاسب و بازاری بود و از این کتاب‌ها داشت؛ یکی سؤال و جواب مرحوم آقاسیدابوالحسن و یکی هم مربوط به آقا شیخ عبدالکریم حائری. گویا ایشان یکی از همان کتاب‌های سؤال و جواب را از مرحوم پدرشان می‌گیرند و پدرشان ایشان را توجیه می‌کنند و می‌روند و از پس این قضیه هم به‌خوبی برمی‌آیند. آن زمان پدرم حدود دوازده سیزده سال داشتند؛ لذا این حالت‌ها نیز طبیعتا در ذهن مرحوم آقا اثر داشته است. 

2

دست‌فرمان اجتهاد

وقتی مرحوم آقا به پدرم شرح لمعه درس می‌دادند و حاضرجوابی درسی آقا را می‌بینند، می‌گویند که علی‌آقا مجتهد است. البته طبعا چنین تعبیری در آن سن به‌معنی تصدیق اجتهاد به‌معنای متداول آن نبوده؛ چون بالاخره آقا سال‌ها زحمت کشیدند و پای درس بسیاری از بزرگان رفتند. این تعبیر در واقع نوعی تمجید و تحسین بوده که مرحوم آقا از وضعیت علمی پدرم داشتند و منظورشان این بوده که این دست‌فرمان را اگر ایشان پیگیری کند علی‌القاعده در زمان کوتاهی به اجتهاد متداول منتهی می‌شود. 

3

جامعه کبیره را حفظ شدم

ایشان نسبت به پدرشان، اطاعت بارز و همراهی‌هایی در امور دیگر مثل حرم رفتن‌های مرحوم آقا داشتند. ظاهرا گاهی اوقات که مرحوم آقا به حرم مشرف می‌شدند، پدرم نیز در ایام نوجوانی با ایشان همراهی می‌کردند. در طول مسیر بعضی‌ها با مرحوم آقا سلام و احوال‌پرسی می‌کردند که ایشان مشغول نافله یا ذکری بودند و پدرم جواب سلام افراد را می‌دادند. مرحوم آقا به نوافل و مستحبات خیلی مقید بودند. پدرم نقل می‌کنند که زیارت جامعه کبیره را آن‌قدر در زیارت‌های همراه با مرحوم آقا خوانده بودند که خودشان هم حفظ شده بودند. 

4

گعده‌های پدرپسری

برای پدرم نسبت به دیگر فرزندان فرصت خوبی برای خدمت به پدرشان فراهم می‌شود؛ مثلا ایشان مقید بودند که هر روز به خانه پدرشان بروند و با مرحوم آقا گعده می‌کردند و برایشان کتاب می‌خواندند و بحث و گفت‌وگو داشتند. 

5

قربانت علی

عادت آقا این بود که به‌صورت مستمر هرچند روز یک بار با والدینشان تماس تلفنی می‌گرفتند و صحبت و احوال‌پرسی می‌کردند. یکی از روزها، آقا چند دقیقه‌ای با ایشان صحبت می‌کردند و بعد خداحافظی کردند. مرحوم آقا هم خداحافظی کردند. بعد با این تصور که آقا گوشی را گذاشته‌اند، خیلی آرام که انگار دارند با خودشان صحبت می‌کنند، با همان لهجه شیرین ترکی گفتند: «قربانت علی». ایشان تصور می‌کردند که آقا گوشی را گذاشته‌اند، ولی آقا هنوز گوشی را نگه داشته بودند و این جمله را شنیده بودند. 

6

جزوه‌نویسی حضرت آقا 

ایشان در قم به‌لحاظ علمی و حوزوی وضع خیلی خوبی داشتند و درس‌هایشان را با جدیت می‌خواندند. ایشان قبل از آن در قم در درس‌های مختلفی از جمله درس‌های آقای بروجردی شرکت می‌کردند. حتی گویا جزوه ایشان در درس آقای بروجردی، از جزوات منتخب شده و تقدیر و تحسینی هم دریافت می‌کنند. 

7

رئیس‌کل یا رئیس خراسان 

درس مرحوم آقامرتضی حائری ظاهرا در دوره‌ای تنها منحصربه‌خود آقا بوده است؛ یعنی درس یک نفره داشتند. مرحوم آقای حائری هم به آقا علاقه داشتند. حاج شیخ مرتضی به‌دلیل علاقه‌شان به پدرم جزوات خودشان را می‌داند به ایشان که استفاده کنند. وقتی آقا بنا را بر برگشت به مشهد می‌گذارند، برخی از اساتیدشان از جمله مرحوم حاج‌آقامرتضی به رفتن ایشان راضی نبودند. البته نزد بعضی از فضلای قم در تحسین ایشان می‌گویند فلانی یا رئیس‌کل می‌شود یا رئیس خراسان که منظور از رئیس همان مرجعیت بوده است. این مسائل نشانگر میزان رشد و ارتقای علمی حضرت آقا در قم بوده است. 

8

ضبط‌صوت به دست‌ها 

از زمانی که من به یاد دارم ایشان در دو مسجد فعالیت داشتند: یکی مسجد کرامت بود که به‌نوعی مرکزیت داشت و دیگری مسجد امام حسن علیه‌السلام که بعدها توسعه پیدا کرد. مسجد امام حسن علیه‌السلام یکی از مراکز مهم تجمعات مبارزان در مقدمه انقلاب، یعنی کانون مبارزه طلاب و دانشجویان، فعال بود. یکی از صحنه‌هایی که مکرر اتفاق می‌افتاد و هنوز به یادم دارم صحنه‌ای است که آقا ایستاده در حال سخنرانی بودند و عده زیادی از افراد، ضبط‌صوت‌ها را روی دست گرفته و بالا آورده بودند که صدای ایشان را ضبط کنند. بعد از سخنرانی هم افراد دور آقا جمع می‌شدند و خیلی شلوغ می‌شد. 

9

پای درس پدر

ابتدا مرحوم آقا به عموی ما آقاسیدمحمدآقا یک درس می‌گفتند و به پدرم درس سطح پایین‌تری را می‌گفتند که بعد از مدتی درس این دو نفر یکی می‌شود و با هم شرح لمعه را نزد مرحوم آقا می‌خوانند. 
پدرم می‌گفتند در دوره‌ای وقتی من از درس آقای میلانی برمی‌گشتم مرحوم آقا هم از نماز حرم برمی‌گشت و ما در راه به هم می‌رسیدیم. مرحوم آقا از من سؤال می‌پرسیدند که آقای میلانی امروز در درس چه گفتند؟ من شروع به تقریر درس آقای میلانی می‌کردم و ایشان نیز نکاتی در تکمیل یا توضیح می‌گفتند. البته مرحوم آقا روی حساب این کار را می‌کرده‌اند تا پدرم بلافاصله بعد از آن درس مهم، یک نوع مباحثه با یک فرد ارشد داشته باشند و نکاتی را بگویند. این فرآیند بسیار مؤثر است و مطلب را در ذهن حک می‌کند و اگر مستمر انجام شود، اثرات بسیار مهم و فراوانی دارد. گویا این برنامه هم مدتی استمرار داشته اشت. 

10

حقوق آقا چقدر بود؟ 

زهد حضرت آقا کاملاً انتخابی است. ایشان دریافت مالی به‌عنوان حقوق مرسوم ندارند، یعنی اصلا حقوق نمی‌گیرند؛ مثلا من یک وقتی می‌خواستم مبلغی را احتیاطا از طرف خودم به دفتر بدهم، یکی از برادرهای دفتر گفت که آقا همین تازگی، فلان قدر برای تصرفات خودشان داده‌اند؛ خب از بیت‌المال که برنمی‌دارند بدهند به بیت‌المال، از همین نذوراتی است که افراد برای شخص ایشان انجام می‌دهند.

11

عقیق یمنی

سی سال پیش برادران یمن یک ظرف حلبی بزرگ از نگین‌های عقیق یمنی برای ایشان آوردند. در کنار این، چند جعبه که نگین‌های خاص را در آن گذاشته بودند هم آوردند که کسانی که عقیق‌شناس بودند می‌گفتند قیمت آن‌ها خیلی زیاد است. ایشان همه آن‌ها را به دیگران داد. 

12

عبای گران‌قیمت

یک کسی عبایی برای آقا آورده بود که بسیار لطیف و گران‌قیمت بود، آقا آن را دادند که بفروشند و با پول آن، تعدادی عبا تهیه کردند و به اشخاص مختلف هدیه دادند. مسائل مادی اصلا برای حضرت آقا اهمیت نداشته است و در عین تمکن بالایی که دارند و با انواع و اقسام محامل شرعی می‌توانند بهره‌مند باشند، اما هرگز استفاده نمی‌کنند. 

13

هدایای نفیس

پدرم معمولا هدایای ارزشمندی را که به شخص ایشان اهدا می‌کنند به آستان قدس رضوی می‌دهند. کتاب‌های خطی بسیار زیادی به آقا هدیه می‌شود که ایشان نوعا آن‌ها را به آستان قدس می‌سپارند. یکی از اساتید بزرگ و معاصر خط برای ایشان یک دیوان حافظ به خط شکسته نستعلیق وصال شیرازی فرستاد که بسیار زیبا بود. من قصد داشتم آن را به یک نفر نشان دهم که دیدم نیست. درنهایت، معلوم شد آقا آن را مانند بقیه موارد خوب و زیبا به آستان قدس داده‌اند. کلا چیزهای نفیس و خوب را آقا می‌دهند آنجا.

14

افتخار می‌کنم که فقیر هستم 

من در کودکی از کلمه «فقیر» بدم می‌آمد. خب بچه بودم و تصورم از فقیر مثلا کسی بود که گوشه خیابان می‌نشیند و گدایی می‌کند. آن زمان هنوز انقلاب پیروز نشده بود و من کلاس دوم دبستان بودم و مشهد زندگی می‌کردیم؛ در همین خانه‌ای که الان هم هست. یادم هست در گوشه‌ای از همان خانه، مقداری بسته‌های آذوقه و روغن‌نباتی بود. ما، یعنی سه فرزند و پدر و مادر نشسته بودیم و در حال صحبت بودیم که آقا در میان کلام گفتند که من افتخار می‌کنم که فقیر هستم! تا این را آقا گفتند، این قدر این جمله برای من ضرب داشت که یک دفعه گویا تصورم نسبت به فقر عوض شد، به‌طوری که تا الان هم همین جوری‌ام. این به‌نوعی نشانه بی‌تعلق بودن ایشان به دنیا از همان اوایل زندگی و تارک بودن ایشان است. 

15

دنیا و آخرت در خدمت به پدر 

در اوایل دهه 40، چشم پدربزرگ ما دچار همان بیماری‌های آب مروارید و آب سیاه شد که خطرناک بود و لازم بود یک نفر در کنار ایشان باشد و کمک و رسیدگی و پیگیری نمایند. [خواهران و برادران هرکدام شرایط خاصی داشتند]؛ بنابراین، طبیعتا اولین کسی که می‌توانسته این کار را بکند آقا بودند. ایشان اما در آن زمان قم بودند و به‌لحاظ علمی و حوزوی وضع خیلی خوبی داشتند و درس‌هایشان را با جدیت می‌خواندند. 
ایشان مردد بودند که باید چه کاری انجام دهند. از طرف دیگر، وضع پدرشان بود و در قبال پدر احساس مسئولیت می‌کردند. در همان ایام یک روز آقا به تهران می‌آیند و به منزل مرحوم آقاضیاء آملی، پسر آشیخ محمدتقی آملی که با هم ارتباط و رفاقت داشتند می‌روند. آقا می‌گویند که من هرچه نگاه می‌کنم، می‌بینم دنیا و آخرت من در قم است و از طرف دیگر وضع پدر من آن‌گونه است. مرحوم آقا ضیاء می‌گویند که اگر خدا بخواهد دنیا و آخرت شما را در همان مشهد درست می‌کند. آقا می‌گفتند تا این جمله را گفتند من دیدم عجب! من که خودم این را می‌دانستم، اما چرا به این مطلب توجه نداشتم! لذا همان جا بسیار راحت تصمیم به بازگشت به مشهد می‌گیرند. جالب آنکه پس از این تصمیم، درها یکی‌یکی به روی آقا باز می‌شود؛ از لحاظ تدریس، از لحاظ مسجد و منبر و ...

16

اجاق‌گاز سه‌شعله 

آقا اصلا اجازه نمی‌دهند زندگی‌شان دچار زرق‌وبرق شود؛ مثلا وسایل زندگی ایشان بسیار ساده است. فرض کنید اجاق‌گاز خانه ایشان از همین اجاق‌های سه‌شعله قدیمی رومیزی است که من چند بار از والده خواهش کردم که این را عوض کنید. والده هم در این جهت واقعا از آقا کمتر نیستند. هنوز اجاق‌گازشان همان سه‌شعله قدیمی است که روی میز می‌گذارند! مادر به‌رغم اصرارهای زیاد ما آخر هم قبول نکردند و گفتند نمی‌شود. 

17

تلویزیون قدیمی 

تا چند سال گذشته تلویزیون منزل آقا از همان قدیمی‌ها بود. یک دستگاه گیرنده به قیمت آن موقع حدود پنجاه هزار تومان تهیه شد و من آمدم که آن را به تلویزیون وصل کنم. آقا سر نماز بودند. دیدم این تلویزیون این‌قدر قدیمی است که اصلا جای فیش آن دستگاه را ندارد. تلویزیون خود ما هم قدیمی است، اما جای فیش آن را دارد و ما فکر این را نکرده بودیم که این دستگاه این‌قدر قدیمی باشد که جای فیش ورودی از دستگاه را نداشته باشد. بعد از آن دیگر آن تلویزیون واقعا از حیز انتفاع ساقط شد و بعد از چند سال از همین تلویزیون‌های معمولی که حالا معمول شده و چند کانال را می‌گیرند به خانه آقا آمد. 

18

صندلی‌های خانه آقا 

آقا از سال 80 به‌دلیل کمردرد مجبورند به تجویز دکتر روی صندلی بنشینند. ایشان حتی بین دو نماز باید روی صندلی بنشینند و تقریبا نشستن روی زمین ندارند و والده هم مشکل کمردرد دارند؛ اما صندلی و میزی که در خانه آقا وجود دارد، پلاستیکی است؛ مثل مغازه‌هایی که می‌خواهند بی‌هیچ هزینه اضافه‌ای، صندلی چوبی یا آهنی نخرند، ولی صندلی هم داشته باشند. تعدادی از همین صندلی‌های پلاستیکی خریده‌اند و گوشه‌ای در اتاق پشتی منزل روی هم گذاشته‌اند برای مهمان‌ها که در مواقع نیاز به تعداد بیشتر، دور اتاق چیده می‌شود. 

19

تخت‌خواب دهه‌شصتی 

تختی که آقا الان روی آن می‌خوابند، همان تختی است که از سال 60، یعنی از زمان ترور و جراحت و آسیب ناشی از آن روی این تخت خوابیده‌اند و الان چهل سال است که از آن استفاده می‌کنند. اگر یک نفر یک قلم و کاغذ بردارد، شاید بتواند بیش از پانزده مورد از این وسایل قدیمی را فهرست کند. والده نیز در این جهت بسیار مؤثر بوده‌اند. ایشان هم پابه‌پای آقا در تمام این سال‌ها بوده‌اند. 

20

ساندویچ در ظهر ماه رمضان

مادر آقا در بحث امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بسیار صریح بودند و این صراحت در پدرم نیز وجود دارد؛ مثلا وقتی آقا ایرانشهر تبعید بودند، یک بار رفته بودیم ملاقات ایشان. من کلاس سوم دبستان بودم. ماه رمضان بود و هوا هم گرم. من می‌خواستم کتاب بخوانم، اما کتابی نداشتم. آقا آن موقع کلید سه تا کتابخانه شهر را داشتند. با هم رفتیم که کتاب انتخاب کنیم. در مسیر، جوانی را دیدیم که داشت علنا ساندویچ می‌خورد. آقا همان جا به او تذکر دادند. حالا تصور کنید که آقا در آن شهر تبعید بودند، اما باز هم دست از نهی‌ازمنکر برنداشته بودند. 

21

مشتری کتاب‌های فرسوده 

آقا وقتی که دوازده سیزده سالشان بود، گاهی می‌رفتند در این مغازه‌هایی که کتاب‌های فرسوده و کهنه داشتند می‌گشتند و از بین آن‌ها کتاب‌هایی را که به‌دردبخور بود انتخاب می‌کردند. بعد خودشان آن‌ها را صحافی می‌کردند و برمی‌داشتند برای مطالعه. من الان یک کتاب «نصاب‌الصبیان» دارم که مال همان ایام است و آقا خودشان آن را صحافی کرده‌اند. کتاب «نصاب‌الصبیان» شاید اولین کتاب تحصیلی حساب بشود و من آن را از کتب صحافی شده خود آقا دارم. یک بار به یکی از خدمه دفتر که برای مرتب‌سازی اتاق به من کمک می‌کرد، این را توضیح دادم که مثلا آقا هزینه تهیه کتاب را نداشتند و از میان آن کتاب‌ها که ارزان‌تر بود این‌ها را جمع می‌کردند و صحافی می‌کردند. وقتی این‌ها را توضیح دادم، او به‌شدت متأثر شده بود. 

22

مطالعه قبل خواب 

مطالعه قبل از خواب یک امر کاملاً مرسوم برای آقاست، مگر وضعیت خلاف قاعده‌ای پیش بیاید، والا قاعده ایشان این است که همیشه با کتاب و مطالعه بخوابند. مطالعه ایشان از نظر تنوع کتب و موضوعات هم بسیار گسترده و عجیب است. اگر کسی ایشان را همان زمان جوانی‌شان هم می‌دید برایش جالب بود و این دیدگاه نسبت به ایشان از ناحیه افرادی که حتی از حوزه نبودند و مثلا در ادبیات و شعر یا حتی در موضوعات روشن‌فکری سررشته داشتند ابراز شده است. 

23

خواب شهادت آقامجتبی

ظاهرا پدرم، مرحوم آقا را در خواب دیده بودند که با کوله‌پشتی نظامی دارد می‌رود؛ چون همان زمان هم من جبهه بودم ایشان این‌طور گمان کرده بودند که شاید تعبیر این خواب این است که من شهید شده‌ام. اتفاقا در همان عملیات و در مرحله اول، در میان شلوغی‌هایی که آن زمان در شب اول عملیات و ... بود، تعاون لشکر اسم من و جمعی از دوستان را به‌عنوان مفقودی ثبت کرده بود. مرحوم آقای هاشمی به آقا می‌گویند که شما مجتبی را فرستادید جبهه؟ آقا می‌گویند بله. ایشان هم گفته بود چرا بچه را فرستادید جبهه و آقا جواب داده بودند که مگر طوری شده؟! و ایشان هم احتمالا برای اینکه آقا را آماده کنند، گفته بودند: نه، ولی یک چیزهایی می‌گویند حالا. در هیئت‌دولت هم گفته بودند که احتمالا پسر آقای خامنه‌ای شهید شده است و برای همین چنین تصوری نسبت به من وجود داشت؛ لذا وقتی من آمدم تهران همه در ابتدا یک جوری به من نگاه می‌کردند. آقا این خوابشان را همان‌وقت‌ها برای من تعریف کردند و من این طور به ذهنم آمد که خواب مربوط به خود مرحوم آقا بوده و در واقع خود ایشان بوده که داشته می‌رفته است. 

24

مغفرت برای کسانی که حتی رابطه خوبی ندارند 

هم زمان حیات آقا و هم بعد از آن، آقا برایشان نماز می‌خوانند. ما وقتی که نوجوان بودیم در فصل‌های ابتدایی سال، چون اذان صبح زودتر است و آقا هم مقید به نوافل شب بودند، چندان نماز صبح آقا را درک نمی‌کردیم؛ اما در فصل‌های سرد که اذان صبح در تهران کمی قبل از ساعت شش هست، نماز آقا را می‌دیدیم. همان حدود ساعت شش بیدارمان می‌کردند و اول نماز می‌خواندیم و صبحانه‌ای می‌خوردیم و بعد می‌رفتیم مدرسه. آن موقع می‌دیدم که آقا بعد از نماز صبح، دو رکعت نماز می‌خواندند. یک وقتی از ایشان سؤال کردم که این نماز برای چیست، آقا جواب دادند این هدیه هر روز من به آقا و خانم است. این نماز را آن موقعی می‌خواندند که هر دوی آن‌ها در قید حیات بودند. احتمال می‌دهم حالا هم آقا آن را بخوانند، منتها زمانش را تغییر داده‌اند و پیش از اذان صبح می‌خوانند. این روزها که توفیق بود بعد از نماز صبح خدمتشان بودم، ندیدم که آن نماز را بخوانند و احتمالاً آن را به شب منتقل کرده‌اند. 
حدسم این است بعد از فوت این بزرگواران، آقا بیشتر از این‌ها هم انجام داده باشند؛ چون آقا برای بعضی افراد که به‌لحاظ نسبی دورترند هم مقید به انجام برخی امور هستند؛ هم برای اموات و هم حتی برای کسانی که زنده‌اند. گاهی اوقات آقا برای کسانی طلب مغفرت می‌کنند که شاید خود آن افراد، با آقا میانه چندانی نداشته باشند. 

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA