شروع قصه برادری
دروازههای همیشه بسته سرزمینهای اشغالی راه رساندن هر کمکی را سد کرده بود. مجاهدان فلسطینی پشت مرزهایی که کنترلش با سربازان اسرائیلی بود، دست خالی مقاومت میکردند و قلب خواهران و برادران ایرانیشان کیلومترها دورتر برای آنها میتپید.

اوایل دهه نود میلادی که میشود حوالی سال 1370، اسرائیل یکی از بزرگترین اشتباهاتش را مرتکب شد؛ وقتی 415 نفر از رهبران فلسطینی را از نوار غزه و کرانه باختری به منطقه مرج الزهور لبنان تبعید کرد. تبعیدشدهها چادرهایشان را در آن منطقه متروک و غیرمسکونی به پا کردند. دولت لبنان آنها را نمیپذیرفت و برای بقیه کشورهای عربی هم مهم نبود؛ اما یکی از گروههایی که خیلی زود به کمک آنها رفت و زیر باد و باران آن منطقه کوهستانی، مایحتاج زندگی آنها را تأمین کرد، سپاه قدس و حاج رمضان بود. آنقدر صادقانه میگفت «ما اینجاییم تا برای قدس بجنگیم» که انگار یکی از اهالی غزه به کمک برادرانش آمده است. تلاش خستگیناپذیری که برای کمک به فلسطینیها داشت، مجابشان کرد وسط غربت تبعید، به این غریبه که از دوردستها آمده بود، اعتماد کنند. آن یک سال همنفسی با رهبران تبعیدشده فلسطینی شروع یکی دوستی دنبالهدار بود. حاج رمضان در صحبت با فلسطینیها با واقعیت آنچه در سرزمینهای اشغالی میگذشت، آشنا شد و نیازها و کمبودهای مجاهدان را شناخت. همزمان به آنها اجازه داد فارغ از همه تبلیغات ضدشیعه، عزم واقعی و بیچشمداشت ایران را برای کمک به فلسطین باور کنند. بعد از آن یک سال طلایی، وقتی اسرائیل بالاخره حکم تبعید را برداشت و رهبران فلسطینی به وطنشان برگشتند، فصل جدیدی در تاریخ مقاومت فلسطین آغاز شده بود؛ رابطه محکمی که سی سال فرازوفرود و اختلافنظر نتوانست ذرهای از قدرتش کم کند. حالا حاج رمضان و سپاه قدس علاوهبر اینکه به نیاز فلسطینیها آگاه بودند، مسیرهای کمکرسانی و ارتباط را هم پیدا کرده بودند. از آن به بعد، جمهوری اسلامی ایران مثل یک کوه در همه مراحل رشد مقاومت کنار مجاهدان فلسطینی بود؛ از نخستین گلولهها و تفنگهای ابتدایی تا موشکهای پیشرفته، پهپادها و تونلهایی که وسعتش بعدها معلوم شد. سالهای بعد از آن، هرکجا اسرائیل از قدرت نظامی و تسلیحاتی گروههای مقاومت فلسطینی شوکه میشد، به یکی از نقاط اوج داستانی رسیده بود که در آن یک سال مرج الزهور شروع شد. داستان ایران در فلسطین و داستان فلسطین در ایران؛ قصهای که قهرمانش حاج رمضان بود.
فرزند ایران، جان فلسطین
در چهل سال گذشته، بیشتر از آنکه هوای ایران را نفس کشیده باشد، در لبنان زندگی کرده بود تا نزدیک مرزهای فلسطین باشد. تهلهجه ایرانیاش اگر از لابهلای کلمات عربی بیرون نمیزد، کمتر کسی به فلسطینی بودنش شک میکرد. یکبار در جلسهای اسماعیل هنیه از موضوعی ابراز نگرانی کرده بود. حاج قاسم دست گذاشته بود روی شانه او و گفته بود: «تا حاج رمضان پیگیر کار شماست نگران چیزی نباشید.» بعد خیره به چهره نگران هنیه خندیده بود: «این اصلاً خودش فلسطینی است، ایرانی نیست!» عنوان رسمی مسئولیتش «مسئول واحد فلسطین سپاه قدس» بود که به زبان خودمانی میشود دست راست حاج قاسم در فلسطین. کاری که میکرد، ولی بیشتر از هرچیز برادری بود؛ یک برادری خالصانه، همیشگی و بیتوقع با همه ملت فلسطین؛ مردی که پشت همه تصمیمات مهم ایران درباره فلسطین بود. نامههای رسمیاش را با دو کلمه ساده امضا میکرد: «برادرتان رمضان». آنها که از نزدیک او را دیده بودند، میگویند اشبهالناس به فرمانده شهیدش بود. آخرین دیدار، چند ساعت قبل از شهادت حاج قاسم در لبنان بود. وقت خداحافظی رو کرده بود به حاج رمضان، به عربی گفته بود: «نگرانتم. خنجر اسرائیل زیر گلوته» رمضان هم جواب داده بود: «زیر گلوی من نیست، زیر گلوی خودته.» حاج قاسم آرام گفته بود: «آمادهام» و رفته بود تا چند ساعت بعد پهپادهای آمریکایی در فروگاه بغداد او را به آرزویش برسانند. حاج رمضان ولی مانده بود و بارها از ترورهای اسرائیل در لبنان و سوریه جان سالم به در برده بود تا چند ماه قبل شهادت که خواب فرماندهاش را دید. حاج قاسم در خواب محکم در آغوشش گرفته بود، یکی از آن لبخندهای همیشگیاش را زده و گفته بود: «خسته نباشی.» انگار پایان مأموریت نزدیک بود.

کاتز، وزیر جنگ اسرائیل، وقتی پشت میکروفون رفت و با افتخار خبر ترور موفق سردار محمدسعید ایزدی را داد و آن را یکی از نقاط عطف جنگ 12روزه شمرد، خبر نداشت حاج رمضان آنقدر دست برادران فلسطینیاش را از کمک مالی و تسلیحاتی و انتقال دانش و تکنولوژی تا جلب حمایت منطقهای پر کرده که با خیال راحت وصیت کرده: «اگر اسرائیل من را ترور کرد، به فکر انتقامم نباشید. در زمان حیاتم خودم بارها انتقامم را از دشمن صهیونیستی گرفتهام.»
ستارههای راهنما
آنها که از نزدیک او را میشناختند، میگفتند مثل دریا بود، بزرگ و بزرگوار. در دیدارهای رسمی گوشهگیر بود و تمایلی به مطرح کردن خودش نداشت. کمحرف، کمخواب و کمخوراک بود و وقتِ کار، مصمم و جدی! معتقد بود هدف خیلی بزرگ است؛ چون «هرآنچه شیطان در طول تاریخ ساخته و پرداخته، الان در اسرائیل و آمریکا خلاصه شده.»
آدمهای جنگ، همیشه در حال دویدناند. وقت سرخاراندن ندارند، چه برسد به نشستن و ذکر گفتن. حاج رمضان ولی جمع تناقضات بود؛ شبیه همان حدیثی که درباره یاران آخرالزمانی حضرت مهدی عجلاللهتعالیالفرجهالشریف آمده: «راهبان شب و شیران روز». چند روز از شهادتش نگذشته بود که عکس سجادهاش منتشر شد. یک سجاده مخمل قهوهای که چهار دایره سفید نخنما وسطش نشسته بود؛ دو تا جای زانو، دو تا جای پا. مثل چهار ستاره نورانی. ستارهها راوی سالهای شبزندهداری مردی بودند که سی سال کابوس اسرائیل بود و نامش بارها در اسناد و مکاتباتی که از تونلهای غزه به دست آمده بود، کنار نام سنوار و محمد ضیف تکرار شده بود.
یکبار گفته بود: «من همیشه دوست دارم بدانم که آقا ما را دعا میکند یا نه. خدا اگر بهواسطه دعای حضرت آقا، یا امام زمان عجلاللهتعالیالفرجهالشریف بهواسطه دعای حضرت آقا مثلاً بگوید آقا ما از شما گذشتیم؛ به روی گل این سید ... بعد پس میگیرند؟! امکان ندارد.» آرزوی قلبیاش خیلی زود اجابت شد؛ وقتی در اولین دیدار بعد از شروع طوفانالاقصی آقا به او گفته بودند: «هر شب شما را به اسم دعا میکنم.»
nojavan7CommentHead Portlet